خود آنجناب گفت: در عدم وصول به مراد سخت گرفته بودم تا روزی در نجف در گوشه ایوان نشسته بودم دیدم کبوتری بر زمینی نشست و پاره نانی بسیار خشکیده را به منقار گرفت و هر چه نوک می زد خورد نمی شد، پرواز کرد و برفت پس از چندی بازگشت به سراغ آن تکه نان آمد باز چند بار آن را نوک زد و شکسته نشد، باز برگشت و بعد از چندی آمد و بلاخره آن تکه نان را با منقارش خرد کرد و خورد، از این عمل کبوتر ملهم شدم که اراده و همت می باید.
- منبع خبر : هزار و یک نکته، نکته ۶۴۱




















































